تبليغاتX
خیزران

خیزران

ببینم تنت نمی لرزه وقتی این رو می خونی ؟

رنجهای علی(ع) جز رنجهای پیروان علی(ع) نیست به خاطر اینکه علی(ع) بزرگتر از آن است که از رنجهای خودش رنجی ببرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:52  توسط علی 

حاصل 3 سال زندگی دانشگاهی ام را در یک پاراگراف خلاصه کرد!

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.

بیانیه 16 ام میر حسین موسوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:35  توسط علی 

اون شب من و بچه ها رفته بودیم حسینیه ارشاد. مصطفی می گفت وقتی وسط دعای جوشن کبیر از سالن اومده بود بیرون زهرا رهنورد رو دیده بود یک گوشه برا خودش ناراحت نشسته بود.

قبل از انقلاب زهرا نورد و میرحسین موسوی که جوون بودن یک نمایشگاه نقاشی برپا می کنن که دکتر شریعتی از همه دعوت می کنه کارهای این دو جوون(!) رو ببینن ! بعد داشتم فکر می کردم اون شب چی تو دلش می گذشته!

ببین از کجا به کجا رسیدیم !

اینجا رو که خوندم بغضم گرفت.

سیجعل الله بعد عسرا یسرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:28  توسط علی 

امروز که روز عید بود خانه ما که هم پدرم سید است و هم مادرم صفا و رونق عجیبی داشت. کلی مهمان کلی زنگ ! و برای من هم یک کادوی بسیار با ارزش از هزاران کیلومتر آنورتر همراه با یک دست خط از خواهر عزیزم !

خواهرم به لطف خدا خوش آینده خواهد بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:18  توسط علی 

بابت امروز وقتی برای مامان و بابا که اصرار می کردن برم درددل کردم بهم کاملا حق دادن !

تجربه خوبی بود !

هرگز حضور غایب شنیده ای ؟......... من در میان جمع و دلم جای دیگر است

یاد شعر دکتر خانلری افتادم :

عمر در اوج فلک برده به سر *** دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش *** حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر *** به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو *** تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند *** باید از زاغ بیاموزد پند


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:52  توسط علی 

برای حضرت دوست

این چیزها را که اینجا می نویسم نه برای تو است که تو آن وجود مبارکی هستی که در وصفت می فرمایند : تعلم ما فی الصدور - اقرب من حبل ورید - یعلم ما تعلمون ...... که یعنی هر چه بخواهم برایت بگویم قبل از آنکه حتی به ذهن و زبان بنده حقیرت بیاید تو از آن آگاهی و خوب می دانی و می بینی و می شنوی پس اگر می نویسم بیشتر برای خودم است که تو آگاهی و نیازی به نامه نداری.

امروز از پله های دانشکده که پایین می آمدم پدرام من را دید و با آن لبخند همیشگیش سلام علیک کردیم و باز با آن لبخند همیشگیش به من تسلیت گفت که ریجکت شدیم ! من اما ؟ با خنده سلامش کردم با خنده بغلش کردم و فقط گفتم : پدراااااااااااااامم!  و بعد ؟ در دلم احساس رضایت عجیب. به آزمایشگاه رفتیم و شروع کردیم ریویو ها را یکی یکی دیدن گرچه بعضی دلیل ها بی انصافی بود ....

شایان هم آنجا بود و با شوخی های همیشگیش روحیه می داد ! من اما ؟ رضایتمند بودم .

به بچه ها گفتم ریجکتمان کردند اما باور نمی کردند می گفتند : اگر راست می گفتی الان انقدر خوشحال نبودی ! می بینی خدایا به کجا رسیده ام ؟

این چند سال من را آنقدر به حکمت ندادن هایت با ایمان کردی که حتی برای یک لحظه شک ندارم اگر خودم را برای راه تو و ارزشهای تو خالص کرده باشم چه بسا که ندادنت نعمتی بالاتر از نعمت دادنت باشد.

من را آنقدر که نداشتن هایم و نکردنهایم و نگفتنهایم بزرگ کرده است یک صدمش هم داشته ها و کرده هایم بزرگم نکرده است ! نعمت بزرگی است خدایا نه ؟

احساس می کنم که یک پله مهم دیگر مردتر و بزرگتر و محکم تر شده ام !

خدایا من به راهم ایمان دارم. ایمان دارم به اینکه برای آنکه برای تو بجنگد شکست و پیروزی هیچ تفاوتی نمی کند آنچه هست پیروزی است !

از اول شروع می کنیم اما محکمتر :

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:48  توسط علی 

سرت رو بگیر بالا قهرمان !

خدا قوت !

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:57  توسط علی 

من برای تو از صبر خواهم گفت !

صبوری در تحمل درد نیست در شکستن درد است این را از استادم آموختم !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:2  توسط علی 

تقدیم به آنها که آسمانها و زمین از غیرتشان در حیرتند

افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه (زمر / ۲۲)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:46  توسط علی 

امروز می گفت : من خسته شده ام !

من هم پشتش زدم و کتفش را فشردم و گفتم : هنوز برای خسته شدن خیلی زود است ما تازه اول راهیم !

چه کارهای بزرگی هست در این دنیا که ما هنوز انجامش ندادیم بعد یک جمله از شاندل برایش گفتم : کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد !

یک بار یکی  از استادهای دانشکده  به من گفت : هر جای دنیا که رفتی قرآن داشته باشی و نهج البلاغه برایت کافی است.

من هم برایش از خطبه ۱۷۶ نهج البلاغه خواندم :

العمل العمل ثم النهایه النهایه والاستقامه الاستقامه ثم الصبر الصبر و الورع الورع.

من برادر عجیب به آینده ایمان دارم !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط علی