تبليغاتX
خیزران

خیزران

یا رب اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان// كاین همه ناز از غلام و اسب و استر می كنند

داستان بعضی ها داستان همان کاسه ی چینی ای است که شاعر می فرماید:

کاسه چینی که صدا می کند ....راز دل خویش ادا می کند

می گذاریم به حساب خوش خدمتی جانم! 

آسوده سر بر بالین گرمت بگذار آقای رئیس !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:4  توسط علی 

امشب شب پرواز رفقاست !

از فرودگاه زنگ زدن ! 

- خوبی ؟ خوش می گذره ؟

- قربانت ! تو خوبی ؟ پروازتون کیه ؟

-۱۲ شب

- علی ما رو حلال کن دیگه

- حتما ! شما هم منو دعا کن !

- وایسا یکی دیگه هم می خواد باهات صحبت کنه

- سلام علی ! خوبی ؟ علی ما رو حلال کن

- حتما ! می گم منو یادت نره دعا کنی !

- حتما ! ۱۵ام هم که تو رفتی ما رو دعا کن !

-به روی چشم

خلاصه احساس رضایت بود جانم ! رضایت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:20  توسط علی 

استاد نور چشم ما بود !

حال همه  ما خوب است، اما تو باور مکن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:34  توسط علی 

ثبت اقدامه و انصره علی القوم الکافرین !

بعضی چیزها را نه زبان و نه قلم قدرت بیانش را ندارند .

اگر هم داشته باشند حیف از آن چیزها که بخواهند با این به حماقت کشیده شدگی های زمینی ها توصیف شوند .

اما تو مرد بزرگ و تنها بدان که در دل بی تابم چه می گذرد .

تنها خدا می داند که چقدر دوستت دارم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:45  توسط علی 

تقدیم به فرعونها قارونها و بلعمهای وطنم

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

   هم رونق زمان شما نیز بگذرد

 

   وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

   بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

 

   باد خزان نکبت ایام ناگهان

   بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

 

   آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام

   بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

 

   ای تیغتان چو نیزه برای ستم داز

   این تیزی سنان شما نیز بگذرد

 

   چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

   بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

 

   در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

   این عوعو سگان شما نیز بگذرد

 

   آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

   گرد سم خران شما نیز بگذرد

 

   بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت

   هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

 

   زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت

   ناچار کاروان شما نیز بگذرد

 

   ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

   تاثیر اختران شما نیز بگذرد

 

   این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

   نوبت ز ناکسان  شما نیز بگذرد

 

   بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

   بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

 

   بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

   تا سختی کمان شما نیز بگذرد

 

   در باغ دولت دگران بود مدتی

   این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

 

   آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه

   این آب ناروان شما نیز بگذرد

 

   ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

   این گرگی شبان شما نیز بگذرد

 

   پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

   هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

 

   ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف

   یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:29  توسط علی 

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

سخنرانی امام خمینی بعد از خنثی سازی کودتای نوژه :

توطئه‌ای که معلوم است چنانچه موفق به کشفش هم نشده بودیم وقیام هم کرده بودند مردم آن را خفه می‌کردند.ما از این امور ترس نداریم. ما از قشرهای خودمان می‌ترسیم شما صنف روحانیت اگر چنانچه کارهایی خدا نخواسته انجام دهید که از چشم ملت نیفتد ولو در دراز مدت، آن روز است که دیگر فانتوم لازم نیست خود ملت شما را کنار می‌زنند وملت هم بی هادی کاری نمی‌تواند انجام بدهد...من خوفم از این است که ما نتوانیم، روحانیت نتواند آن چیزی که بر عهده اوست صحیح انجام دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:42  توسط علی 

...

- دانش آموز  : ببخشید آقا ! می شه بگید چرا با این که ماها مسلمونیم و رو اسم کشورمون اسم اسلام رو گذاشتیم ، خدا بهمون کمک نمی کنه که از اون آمریکاییهای کافر عرق خور پدر سوخته بیشعور بزنیم جلو ؟

- معلم :  کاری به کشور خودمان ندارم جوابتان را در حالت کلی می گویم :

   واقعیت این است که بیش و پیش از این که خدا وظیفه داشته باشد (یا به تعبیر درست  لطف کند) در مقابل کفار     مومنان را یاری کند وظیفه مومنان است که در مقابل کفار خدا را یاری کنند . حالت های حدی این کمک ها را در نظر بگیرید : 1- فرض کنید کمک خدا به مومنان در مقابل کفار به بی نهایت میل کند در آن صورت مومنان در برابر کافران مسلط مطلق باشند حالا خودتان را جای آن کافران شکست خورده بگذارید و در مورد ایمان آن مومنان قضاوت کنید ؛ به نظر شما آیا در نظر آن کافران آن ایمان از ارزشی برخوردار بوده است ؟ آیا انسان ساز بوده است ؟ آیا انسانها را بدانجایی که باید می رسانده رسانده است ؟ یا نه صرفا ....... بوده است ؟

2-  و بر عکس فرض کنید این که مومنان خدا را یاری کنند به بی نهایت میل کند . و باز در مقابل کفار پیروز شوند این بار هم خودتان را جای آن آقای کافر بگذارید و ایمان مومنان را ارزیابی کنید و ببینید چه بود و به کجا رساند و چه کرد و ....!؟

بعد دستش را آهسته به سمت گچ برد و همزمان با نوشتن گفت :

و به خاطر همین است که ما در قرآن داریم :

ان تنصروا الله ==>  ینصرکم و یثبت اقدامکم

هیچ وقت نق نزنید که آنها که فلانند و بهمان چرا فلانند و شما که فلانید و بهمان (اگر تازه واقعا باشید) چرا فلانید ؟ چرا خدا دهن زمین را باز نمی کند تا آنها ....؟ وظیفه شماست که دهن زمین را باز کنید تا ..... !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:47  توسط علی 

خدایا ....

 این شکسته چنگ بی قانون
 رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر
 گاه گویی خواب می بیند
 خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
 یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
 کاروان شعله های مرده در مرداب

 بر جبین قدسی محراب می بیند
 یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
 می سراید شاد
 قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
؟
 پایتخت این کج ایین قرن دیوانه ؟
 با شبان روشنش چون روز
 روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
 با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
 با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،‌سرد و بیگانه
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این دژایین قرن پر آشوب
 قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
 قرن وحشتنک تر پیغام
 کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
 چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
 هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
 سخت می کوبند
 پک می روبند
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این بی آزرم و بی ایین قرن
 کاندران بی گونه ای مهلت
 هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
 همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
 عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت اینچنین قرنی
بر کدامین بی نشان قله ست
 در کدامین سو ؟
 دیده بانان را بگو تا خواب نفریبد
 بر چکاد پاسگاه خویش ،‌دل بیدار و سر هشیار
 هیچشان جادویی اختر
 هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشنیهای خشم بادبان از خون
ما ، برای فتح سوی پایتخت قرن می اییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را
 با چکاچک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،‌تند
نیک بگشاییم
 شیشه های عمر دیوان را
 ز طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
 خلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
 تا که سنگ از ما نهان دارد
 چهره اش را ژرف بخشاییم
 ما
 فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
 شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
 ما
 یادگار عصمت غمگین اعصاریم
 ما
 راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پک
نور جاری ، آب
 سرد تاری ،‌خک
 قصه های خوشترین پیغام
 از زلال جویبار روشن ایام
 قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
 ما
 کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،‌ زندگیمان شعر و افسانه
 ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
 ما برای فتح می اییم
 تا که هیچستانش بگشاییم
 این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
 نغمه پرداز حریم خلوت پندار
 جاودان پوشیده از اسرار
 چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
 موید و گوید
 آه ، دیگر ما
 فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
 بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
 دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
 تیرهامان بال بشکسته
ما
 فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را

گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:15  توسط علی 

ش

یه بار که راهنمایی بودیم بحث آرزوی مرگ کردن بود امیر اون موقع یه حرف خیلی قشنگ زد که تا عمر دارم یادم نمی ره . می گفت : آدمایی که آرزوی مرگ می کنن هیچ وقت از ته دل این آرزو رو نمی کنن ! اگه یکی باشه که از ته دل این آرزو رو بکنه به آرزوش می رسه !

خیلی دلم می خواد از عربستان زنده برنگردم (اما می دونم خواستنم از ته ته دلم نیست) بعد از شهید شدن این جور مردن یکی از ایده آل ترین شکلهای مرگه ! همش احساس می کنم بودن توی این زندان خاکی روز به روز سخت تر و پر مسئولیت تر و ....

فکر کن زنده برنگردم !! چه حالی می ده پسر ! دیگه نه دردی ، نه مسئولیتی ، می خوابی راحت ، تخت، بی خیال ، دیگه نه نگرانی داری ، نه لازمه بنایی بسازی نه لازمه چیزایی رو که به اشتباه خراب کردی از اول بسازی نه دغدغه اینو داری که به خاطر داشته هات چشم امید یه عالمه آدمی   

واقعا حال می ده (گرچه می دونم اینم از ته ته دل نیست)

آدم اون پایین که بره تو اون سکوت مطلق دلش برا خیلی چیزا تنگ می شه ! اول از همه برا همون حس قشنگ که می گه : بهت نعمت دادم وظیفته که اون جوری که من گفتم ازش استفاده کنی ! یعنی خودت بشی مایه امید یه عالمه آدم ! بعد هر چی سختی و مصییبت و شکست و چه می دونم هر کوفت و زهرماری رو به عشق  همین یه چیز تحمل کنی ! ( گرچه به این جا رسیدن  مردافکنه ! )

همه مسئولند و همه مایه امید چون در وجود هر کسی ....!!! (این سه نقطه رو فقط خداست که می تونه پرش کنه ! خواستم یه چیزی بنویسم دیدم چه عظمتها که نهفته است !)

من از خودم و خدای خودم بی نهایت شرمنده ام .

من از خودم و خدای خودم بی نهایت شرمنده ام .

من از خودم و خدای خودم بی نهایت شرمنده ام .

انا عرضنا الامانه علی السماوات و الارض والجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:36  توسط علی 

به یاد استاد

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

در بر هر کس و ناکس منشین

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندرین دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من

می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت هر کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده تو را زیر درختان کهن

پوپکم دامی هست

گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست

سالها پیش

دل من

که به عشق دل تو ایمان داشت

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه تو بودم

که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من

که تو کی می خوانی

پوپکم

یادت هست

در دل آن شب افسانه ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه ای چند نشستی

نغمه ای چند سرودی

گفتم این دشت سیه

خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه فسون است و فریب

صید هم چون تویی

ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش الحان خوش آوازم

بخدا آسان است

اینهمه برق که روشنگر این صحراست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو زیبایی تو

پاکی و سادگی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا

که به هر رهگذری

همه دیوند کمین کرده نبینند تو را

دور از دست وفا

پنهان از دیده عشق نفریبند تو را


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:21  توسط علی 

بلال

بعد از فوت پیامبر بلال دیگر هیچ وقت اذان نگفت مگر یکبار و آن هم به خواهش عمر . آن یکبار هم وقتی به اسم محمد(ص) رسید اشکانش جاری شد و دیگر نتوانست ادامه دهد .

بلال برای همه رنجهایی که در راه دین کشید مرا به یاد آیه زیر می اندازد :

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:9  توسط علی 

تنبیه

این جور وقتها جمله های احسان شریعتی رو با لحن پدرش به یاد می آرم ، عجیب آرومم می کنه !

و مگر نه که برهمای هستی قول داده بود که درهایش را بر برهمن بگشاید ، و می بینم که چه زیبا راست می گفت . دریا به راه موسی شکافته می شود ، ابراهیم خندان از آتش می رهد ، نوح را چه باک از هجوم سیلها که او در کشتی تقوا برنشسته است ، بر غار هجرت محمد تارهای عنکبوتی تنیده می شود و پاسداران نظام شرک کور می گردند .....

یه بار سرکلاس دکتر بهمن آبادی یکی از بچه ها حالش گرفته بود سعی کردم باهاش شوخی کنم تا از اون حال و هوا بیاد بیرون برام روی کاغذ شکلات یه بیت شعر نوشت (هنوز کاغذ رو نگه داشتم)

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پس جانان بروم . . .

این سه نقطه رو هم خودش گذاشت احساس کردم این سه نقطه آخرش خیلی معنی داره کلی توش درد نهفته ! ولی روم نشد ازش بپرسم !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط علی 

دوران آشنا نزدیکند و نزدیکان نا آشنا دور

جمله تیتر از سعدی و شعر پایین شعری است از شهریار در راستای جمله تیتر

 

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم

دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم

با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:23  توسط علی 

توصیف دانشگاه

یاد کتاب کویر افتادم تصمیم گرفتم تابستون برای بار دوم بخونمش یک قسمتی داره که حس کردم  بهترین توصیفی بود که از دانشگاه تونستم پیدا کنم :

در فصل برگ ریزان برگ افشاندم و در یخ بندان شکوفه بستم شکوفه هایم نه شکوفه گلی و نه طلیعه ثمری که صدها "چشم انتظار"ی بود که به هزاران امید می گشودم  تا در این متن متحجر و حاشیه متعفن این شهر " شهادتگاه" مگر شاهد رویشی باشم از درختان نژاده گز و تاغ که در سینه خشک و خلوت هول و سکوت مرگ ، به پای خویش ، قامت راست می کنند و به آتش سرمی کشند ، بی آب و آبادی ای و بی چشم داشت نوازشی ! که من – فرزند کویر – می دانم و می بینم که رویش این درختان صبور و شجاعی که در جهنم می رویند ، نه "رویش" که "شورش" است و "ایستادن"شان –ایستادن آرام و ساکتشان در سرزمینی که برای ماندن هرروز جهادی باید – نه ایستادن که ایستادگی است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:36  توسط علی 

بر آستان جانان

 من را نمی بینی که چگونه در آتش عشق بندگی تو به خود می پیچم و می سوزم و ساکت و خاموش در برابر عظمت بی حد و حصر تو می نشینم زبان شوق به تسبیحت می گشایم و حمد و ثنای تو می گویم تا آن جا که از چشمه زلال ستایشت سیراب می شوم و آنگاه آرام و آرمیده ، آسوده و سبکبال ، آغشته به عطر یادت ، آشنا به نور وجود مبارکت ، آهسته و تنها ، آتش گرفته از عظمت ملکوت ات به سرزمین وجودی خویش بازمی گردم ؛ و باز تنها به راهی که تو مرا بدان هدایت و امر فرمودی قدم می گذارم و راه می پیمایم . و چه بگویم از عظمت امیدی که در من ریشه دوانیده و زندگی بدون آن برایم رنگ و بویی ندارد ؛ پوچ و تهی است ، سرد و بی حس .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:42  توسط علی 

ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند .

اگر زمانه تاب عاشقان ندارد

اگر تحمل تو را زمان ندارد

چه غم که سرو بستان

بهار این گلستان

خزان ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:3  توسط علی 

در سالروز آن روز

صحنه اول (5/4/86  ساعت 9شب)

 - چیه چرا حالت بده ؟

-  فکر کنم اونقدر ترافیک بودیم گرمازده شدم !

- آره مامان هر چی بهش گفتم بیا این آب معدنی رو بخور نخورد گفت خیلی سرده !

سرم گیج می رفت اما روم نمی شد بگم  ، تحمل می کنم من که یک سال تموم مرد و مردونه همه مصیبتها رو تحمل کردم ایشالله اینم خوب می شه ! مصیبت ؟ مگه شک داری از اون تابستونش بگیر با اون اتفاق بد شروع شد همه خونواده شکه شدن . من بیچاره هم مونده بودم بی پناه( گرچه پناهم خدا بود) هیچ وقت روم نمی شد برا دوستام درددل کنم مگه اونا چه گناهی کرده بودن ؟ خودشون هم حتما مثل من مشکل داشتن . بعدشم که اون دردسرها و اون اتفاقها تو که می دونی من این یه سال چی کشیدم ؟ حالا این دم آخری نزن همه چیو خراب کن .

 

صحنه دوم (6/4/86 ساعت 3 بامداد)

 

از خواب پریدم معدم ترش کرده بود ! باور کن استرس نداشتم باور کن پسر گرچه به هرکی بگی می گه طرف استرس داشته اما تو که نمی دونی من آخرهای خط چه موجود عجیب غریبی از خودم ساخته بودم !

این همین پسرست که خیلی وقتها بهونه می گرفت نق نق می کرد غر می زد لوس بازی در می اورد  همه تو خونه از دستش شاکی بودن ! حالا همه وجودش متحد و آماده بود دلم می خواست همیشه همین شکلی ببینمش تو لباس رزم ! محکم ! نترس ! قوی ! ....(چه بگویم؟) اون روزها واقعا وقتی می دیدمش خدا رو شکر می کردم دردها از تو چه ساختند پسر ؟

- مامان من معدم ترش کرده چی بخورم ؟

- شربت آلومینیوم ام جی با عرق نعنا

 خوردم و خوابیدم!

- (خدایا بهم کمک کن! تو که می دونی من چقدر زحمت کشیدم ! خدایا تو که می دونی چه شبهایی به یاد و عشق همه سختیهایی که مامان و بابا برای من و سیما و ثمینه کشیدن بیدار موندم ! تو که می دونی من از خودم عبور کردم ، خودمو فراموش کردم  چقدر به عشق یه لبخند رضایت مامان و بابا برا اول شدنم تو مدرسه زجر و شکنجه تحمل کردم ! خدایا .......)

توکلت علی حی الذی لا یموت و الحمد لله ....  و بعد خوابید!

صحنه سوم(6/4/86 ساعت 5:30 صبح)

- مامان من می خوام استفراغ کنم دیگه نمی تونم صبحانه بخورم ! .......

- علی حالت خوبه ؟

- آره حالم جا اومد .

- علی!

- بله ؟

-به علی زنگ بزن بگو نمی ری این طوری بهتره !

- نه مامان ؛ اگه نرم تا شب داغونم بودن پیش علی خودش کلی روحیه است !

- پس مواظب باش بیا موبایلو ببر اگه حالت بد شد زنگ بزن بیایم دنبالت !

-باشه !

صحنه چهارم ( 6/4/86  صبح ؛ بیرون از خانه )

توی تاکسی (اتوبان صدر) :

-(می بینی علی ؟ استاد هم داره نصیحت خودشو می کنه : من پرورده آزادی ام ، استادم علی است . )

خیابان میرزای شیرازی :

علی رو که دیدم مثل همیشه کلی انرژی گرفتم ! خدا حفظش کنه .

-سلام

- سلام . خوبی ؟

-........

-........

خیابان میرزای شیرازی رو به عادت معهود تا پارک ساعی پیاده رفتیم ! چه حالی داد !

پارک ساعی :

جای همیشگی کنار اون حوض با فواره هاش و اون آلاچیقه ! کتابامونو باز کردیم شروع کردیم  ، آخرین  تلاشها .....

- ( باورت می شه حالم جا اومده ؟ خب خدا رو شکر )

راستی مرد بودن سخت تره یا مرد شدن ؟  

فردا شروع می شه یا تموم می شه ؟

کم کم پاشو بریم !

بازم همون مسیر دوست داشتنی ، خیابون میرزای شیرازی  ! یه عالمه خاطره .....!!!

بالاخره نوبت خداحافظی می رسه  :

- من هیچوقت فکر نمی کردم روز قبل کنکور اینقدر بهم خوش بگذره ! دستت درد نکنه اومدی

- منم همین طور ! دست تو هم درد نکنه

میدان هفت تیر :

-( میبینی علی ؟ استاد میدون هفت تیر هم هست نگاه کن : من پرورده آزادی ام ، استادم علی است  .)

حالم دیگه بد نبود خیلی بهم خوش گذشت ! علی وکیلیان خودمونه دیگه ؛ کم کسی نیست !

 

صحنه پنجم (6/4/86 حوالی عصر)

- مامان !

- بله ؟

- من دیگه نمی تونم تحمل کنم ، حالم واقعا بده  پاشو بریم دکتر

- پاشو بریم

اگه بهت بگم پیش کی رفتیم کلی می خندی ! یه دکتر که از بچگیم ازش دل خوشی نداشتم  هروقت اسمش میومد تنم مور مور می شد اما همین آدم نازنین ........

 

در مطب دکتر :

 

- خب شما که فردا امتحان داری من تو دارو دادنم خیلی دقت می کنم .... یک سرم می دم آمپول ضد تهوع که بریزن تو سرمت ...... و شربت آلومینیوم ام –جی و قرص ضد اسهال

 

صحنه ششم ( 6/4/86  ساعت 8  درمانگاه شبانه روزی اختیاریه )

اونورتر یه دختره بود اونم زیر سرم کنکوری بود پشت پرده بود با باباش ! باباش بهش دلداری می داد اما گریه می کرد ! اومد بیرون بیچاره باباش چقدر نگرانشه حتما ! جفتشونو دیدم بابای بنده خداش خیلی ناراحت بود ! دختره داشت اشکاشو پاک می کرد !

-(امان از این دخترانگی های لوس شما دخترها بس کن دیگه ! ببین بابای بیچارتو چقدر ناراحته و نگرانته اونوقت توی خودخواه گربه لوس زدی زیر گریه ؟ )

-( علی تو از دل اون چه خبر داری ؟ زود قضاوت نکن براش دعا کن ......)

من زیر سرم آروم بودم خیلی آروم بودم خیالم راحت بود ! اما مامان و ثمینه نگران بودن ! مدام موبایل زنگ می زد ! علی حالش چطوره ؟ خوبه ؟ .......

صحنه هفتم (6/4/86 ساعت 8:30 خانه)

دایی زنگ زد ! خودش یلی بود تو کنکور 42 شده بود

- ببین ما فردا امیدمون به تو_ ها ! آروم و مسلط کار کن از پسش بر میای !

- ( علی اگه به خودت قول نداده بودی که اون سال کلا گریه نکنی جمله اول رو که گفت بغضم می گرفت )

آقای نجفی زنگ زد ! چقدر این مرد امسال به من کمک کرد چقدر بهم زنگ می زد و شرمندم می کرد !

- علی فردا من میام حوزتون بهتون سر میزنم!

- دستتون درد نکنه عجب قوت قلبی !

شام کته ماست خوردم  با داروهای دکتر! و بعد حدود ساعت 10 رفتم بخوابم

-(علی فردا همه چیز تموم می شه تو رو به خدا قسمت می دم این یه ذره رو هم دووم بیار!)

صحنه هشتم ( 7/4/86 حدود ساعت 3 بامداد هنگام اذان صبح )

یکی از دغدغه هاش این بود که خیلی از روزها که برای نماز صبح بیدار می شد بعدش خوابش نمی برد ! نگران صبح کنکور بود ! اما با صدای اذان از خواب بلند شد بازم ترش کرده بود ! بازم شربت آلومینیوم ام-جی خورد و نمازشم خوند و خوابید !

-(علی این اولین درس بزرگ خدا بود ! ن....م....ا......ز......! )

این خانم اسماعیلی هم نصف شبی وقت گیر اورده ها داره کارهای خونشو انجام میده این همه تاپ و توپ می کنه !

بابا تو رو به خدا بذار بخوابیم !!

خوابش برد اما بازم از صدای تاپ و توپ بالایی ها که عادت داشتن تابستونها شب نشینی کنن بیدار شد ! شاید دیگه خوابش نبرد ! تصمیم می گیره بره تو پذیرایی بخوابه اونجا بهتره !

صحنه نهم(7/4/86  ساعت 5:15 صبح)

- علی این مسخره بازیا چیه در اوردی دیشب ؟ چرا اومدی اینجا؟

- خب مامان خوابم نبرد چی کار می کردم ؟

مامان عصبی بود و فقط  سرم داد می زد که چرا اینطوری و چرا اونطوری .........

صبحانه کته و ماست خوردم با یک موز و یک قرص اسهال ! من همش اسهال داشتم ! واقعا وضع بدی بود اما من آروم بودم  !  تقریبا تو چشمای بقیه می شد نا امیدی رو دید بعدا برام  تعریف کردن که من که از خونه رفتم مامانم و سیما جفتشون گریه کردن  ! حق داشتن وضعم خیلی بد بود اگه از بیرون یکی بهم نگاه می کرد بهش حق می دادم  که هیچ امیدی به من نداشته باشه  اما کسی از درون من خبر نداشت شور و شوق مبارزه داشت اون چنان که قدرت وصفش رو ندارم با همه این سختیها آروم بودم ! واقعا آروم و مطمئن بودم !

-(توکلت علی حی الذی لا یموت )

توی اتوبان صدر و مدرس از استاد دیگه خبری نبود مثل این که انتظار داشتن تنها از پس داستان بر بیام !

- از این جا به بعد رو می سپارم به شما و به آن آتش عظیمی که در درون پاک خداگونه تان شعله ور است

رسیدم حوزه امتحان ؛ آقای نجفی ، بچه های مدرسه ! علی وکیلیان ! بازم کلی انرژی گرفتم

خواهرم که با بابا منو رسوند بعدا تعریف کرد که تو ماشین اونم گریه کرد

بابا هم موقعی که گفتن داوطلبان برن سر کلاسها بغلم کرد و بغضش گرفت !  

- ( من به بابا حق دادم که گریه کنه که امید نداشته باشه می دونی علی ؟ من هیچوهت سعی نکردم خودمو  به مامان بابا ثابت کنم که می تونم خیلی قوی باشم چراش رو خودم هم نمی دونم ! اونا همیشه فکر می کنن یه پسری دارن که توی این دنیا فقط یه درس خوندن بلده  با شوخی های بی مزه مثلا موقع جارو برقی کردن با لوله جارو برقی بیفته به جون بقیه !!!!! اما مامان و بابا من ......... به خدا قسم که راست می گم !)

تو جای من بودی چی کار می کردی ؟ همه دور و بریهات نا امید ، وضع جسمیت نامساعد ، شب امتحان نخوابیده ، .......

بعدا خواهرم برام تعریف کرد خانم عقدایی بهش گفته بود : علی از امیدهای مدرسه است !

(- خدایا .....)

وسط امتحان که خسته می شدم یاد شبهایی می افتادم که بابا خسته از سرکار میومد خونه اما وقتی منو می دید با همه خستگیهاش بازم می خندید و خسته نباشید بهم می گفت  ! یاد خیلی چیزها ! ........ باور کن یادشون که می افتادم از خستگی خودم خجالت می کشیدم !

من سر امتحان خودم نبودم یکی من رو واقعا نگه داشته بود ممکنه باورت نشه ! اما دارم راست می گم

صحنه دهم ( 7/4/86 بعد از کنکور)

بالاخره تموم شد ! به عادت معهود سعی کردم با کسی راجع بهش حرف نزنم

(می دونستم امتحان دادنم امتحان دادن یک رقمیه کنکور نیست اما ...) 

مامان زنگ زد :

- حالت بد نشد ؟

- نه

- خدا رو شکر

آقای نجفی زنگ زد :

-چطور بود ؟

- از پارسال آسونتر بود اما من یک رقمی نمی شم

- فدای سرت عیب نداره

خواهرم جمله آخر رو شنید و به مامان گفت

- علی تو به آقای نجفی اینو گفتی ؟

- خب آره !

.......

من جوابها رو چک نکردم ! اما عصر اون روز همش با خودم اینو می خوندم :

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد     احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی   یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

صحنه یازدهم ( 7/5/86 ساعت 6 صبح)

بعد از نماز خوابم نبرد کلی رو خودم کار کردم که اگه بد شد عیب نداره .........

مامان اصرار کرد که پاشو ببین

رفتم دیدم  شدم 12 منطقه بهشون گفتم خوشحال شدن خوشحال شدن خوشحال شدن من از 12 خوشحال نشدم اما از برق نگاه مامان و بابا تو دلم قند داشت آب می شد!!!

-(خدایا ......................)

بعد کم کم تبریک ها شروع شد تلفن ها مهمانها کادوها ........

-------------------------------------------------------

یک سال از اون ماجرا می گذره با همه اون شگفتی و عظمتی که داشت !

از این که اسمم تو تالار افتخارات دبیرستان نرفت متاسف نیستم ، از اینکه توی همایش بنیاد نخبگان مثل نوید از دست داوودی لوح نگرفتم متاسف نیستم ، از این که به مراسم برترینهای کنکور 86 دعوت نشدم متاسف نیستم ، از اینکه پورعباس و خدایی من رو نه به اسم می شناسن نه به چهره متاسف نیستم ، از این که فقط یه دونه مصاحبه ازم پخش شد متاسف نیستم ، از این که از دست احمدی نژاد سکه نگرفتم متاسف نیستم ، ازاین که قاطی یک رقمی ها نبودم که بتونم تو بیت رهبری مثل احسان سخنرانی کنم متاسف نیستم  ،از این که توی جشن ورودی های 86 شریف از دست رئیس دانشگاه لوح نگرفتم متاسف نیستم ، از این که توی جشن ستارگان شریف جز یک رقمی ها نبودم که 300 تومن جایزه بگیرم و نه 200 تومن متاسف نیستم !

دانشگاه که اومدم با اون 18 تایی که ازم بهتر شدن همکلاس شدم دیدم چیزی ازشون کمتر ندارم !

خدا رو شکر می کنم ! به خاطر همه داده ها و نداده هایش که هردو از روی حکمت مطلقه اوست !

شاید اون چیزهایی که تو این ماجرا بهم ثابت شد و برام اتفاق افتاد و با همه وجودم لمس کردم و به دستش اوردم ارزشش از همه اینها بیشتر باشه و شاید هم تنها مشکلش(چه می گویم؟ بزرگترین خوبیش) اینه که اون چیزها از جنس سکه و لوح و عکس روزنامه و عکس تالار افتخارات نباشه شاید کسی از اون چیزا خیر نداشته باشه ! اما کدوم آدمیه که دوست نداره یک معجزه تو زندگیش ببینه ! و من اون رو دیدم با همه وجودم !  به خاطر همینه که متاسف نیستم به خاطر همینه که خدا رو شکر می کنم به خاطر همینه که .......!!

الحمدلله الذی صدقنا وعده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:12  توسط علی  | 

از اول شروع کنید !

مستند روح الله رو که چندوقت پیش می دیدم یادمه رهبران حزب الله لبنان زمانی که اسرائیل خیلی پیشروی کرده بود اومدن تهران و از امام کمک خواستن . امام بهشون گفتن که از اول شروع کنید !  حالا که خودمو می بینم به این نتیجه می رسم که شاید منم با همه این اتفاقاتی که تو زندگی یک ساله دانشگاهیم افتاد باید از اول شروع کنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:33  توسط علی