تبليغاتX
خیزران

خیزران

چقدر دلم براش تنگ شده !

الان هزاران کیلومتر دورتر از ما توی این پایین و به تعبیر خودش بهشت روی زمینه ! خیلی دلم براش تنگ شده !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:43  توسط علی 

اون چیزی که باعث می شه به دینم افتخار کنم

یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا هدیتم الی الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما تعملون(مائده/۱۰۵)

ای اهل ایمان شما ایمان خود را محکم نگاه دارید که اگر همه عالم گمراه شوند و شما به راه هدایت باشید زیانی از آنها به شما نخواهد رسید بازگشت همه بسوی خداست و همه شما را به آنچه کرده اید آگاه می سازد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط علی 

بالاتر از یک برادر...

داشتم به این فکر می کردم که چه چیزی می تونه برای آدم از یک رفیق با ارزشتر باشه دیدم یک برادر ! و بعد به این فکر کردم چه چیز می تونه برای آدم از یک برادر با ارزشتر باشد دیدم یک همرزم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط علی 

آنجا که سیرابت نمی کنند ....

حسینیه ارشاد از بدو تاسیسش ادعای نشر افکار مترقی مذهبی متناسب با نیاز زمان رو داشته ! به اصطلاح پاتوق روشنفکری مذهبی جامعه بوده ! قبل از انقلابش رو داشتم با الانش مقایسه می کردم . داستانهای اون موقع رو خیلی ها خیلی خوب می دانند استاد محمد تعی شریعتی مزینانی دکتر علی شریعتی استاد مرتضی مطهری مهندس مهدی بازرگان و .... واقعا هم روزهای سخت و در عین حال شیرینی بود.

منتها الان (با این که فعلا برای خودم بهترین جا برای برگزاری مجالس مذهبی می دونم) تبدیل شده به محلی برای عقده گشایی های سیاسی فعالان سیاسی و به ندرت می تونی کسی رو پیدا کنی که بیاد سخنرانی کنه اما گیر به سیستم و آدمهاش نده ( که بعضی وقتها خیلی تند هم می شه ) بین همه کسانی که من تا حالا دیدم حرف بزنن فقط دکتر سوسن شریعتی و دکتر سارا شریعتی و دکتر سروش و آقای مجتهد شبستری و یکی دو نفر دیگه بودن که سیاسی گری نکردن تو سخنرایشون .

اونوقت با این وضعیت با افتخار می گن که ما افکار دینی متناسب با زمان رو برای جوانان نشر می دهیم(که انصافا تا حد قابل توجهی درست می گن)

قبل انقلاب اصل کاریهای حسینیه ارشاد ماکزیمم کاری که می کردن (از نظر سیاسی) از زبان سمبلیسم استفاده می کردن اما الان......

سخنرانیهای قبل انقلاب رو که گوش بدی یکدفعه صدای یک جوانی رو می شنیدی که بلند داد می زد بر محمد و آل محمد صلوات اما الان اگه این کار رو بکنی حتی با این که صلوات رو می فرستن اما دور و بریهات یک طوری نگاه می کننت.

می خوام بگم قبل از انقلاب شور مذهبی و شعور مذهبی با هم در حسینیه ارشاد عرضه می شد اما الان شور مذهبی از ماجرا حذف شده یا حداقل کمرنگ شده و عیب دیگر اینکه حسینیه ارشاد از متن جوانان فاصله گرفته و به یک طیف خاص قناعت کرده و این سرآغاز خیلی از مشکلهاست .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط علی 

استادی که تکرار نشد

دیروز به مجلس یادبود آیت الله طالقانی در حسینیه ارشاد رفتم. بچه های مدرسه - بچه های دانشگاه -مهندس سحابی- دکتر معین- آقای صدر- آقای توسلی- آقای میناچی- خانم طالقانی- آقای مجتهد شبستری(که بنده خدا لباسش رو هم ازش گرفته بودن) و تعدادی هم از نهضت آزادی اومده بودن !

خیلی دلم هواشو کرد راستش بین آدمهایی که الان زنده هستن من آخوند زیاد دیدم اما هیچ کیو ندیدم که دوست داشته باشم پای صحبتهاش بشینم(جز آیت الله سیستانی) اما حرفهای مرحوم طالقانی رو که شنیدم و خوندم حس می کنم اگه بودن از کسایی می بودم که یکی از پاتوقهام مسجد هدایت می بود !

راستی به عکس زیر که از نماز جمعه هایی هست که به امامت ایشون برگزار شده دقت کنید صف اول نماز رو با صف اول نماز جمعه های الان مقایسه کنید ( افسوس...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:0  توسط علی 

بردگی نوین

تو شانزده تن بار می زنی

و آنچه به جایش داری اینکه یک روز پیرتری

و تا خرخره در قرض فرورفته تر

آهای پطری مقدس

ما را به مرگ مخوان

ما نمی توانیم بیاییم

ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

                                            جلال آل احمد / غربزدگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط علی 

بیچاره امام و شهدا که ......

"اگر کسی نداند که حتی ثمره شهادت ها و انقلاب های راه عدالت و آزادی و حق پرستی در تاریخ دستمایه های گرانبهایی برای ظلم و استبداد و دروغ شده است از تاریخ هیچ نمی داند ."

خود سازی انقلابی / صفحه ۱۰۵

این جاست که سفاکهای نجسی(که گویا از اساتید دانشگاه هم هستند و به قول یه آخوندی  مطالعات خیلی خوبی دارند) مثل این زیری باید به وجود بیان تا .....

و لعن الله الذین حملوا الناس علی اکتاف محمد و آل محمد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:33  توسط علی 

اروپا

" هر جایی که روحیه اروپایی حاکم است آنجا حداکثر نیازها حداکثر کار حداکثر سرمایه حداکثر بازدهی حداکثر بلند پروازی حداکثر قدرت حداکثر دستکاری در قوای طبیعت خارجی و حداکثر مبادلات به ظهور می رسد این حد اکثرها یعنی اروپا یا تصویری از اروپا . "

Histoiree du vingtieme siecle , 1987 , Paris Hatier , t1 , p6

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:39  توسط علی 

راه تو را می خواند !

انتخاب واحد که تموم شد اون اتفاقی که دلم نمی خواست بیفته افتاد ! اما اتفاقای معدود و در عین حال عجیبی افتاد من فقط سعی کردم به همین آیه فکر کنم : فعسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم  راستش جنس اون اتفاقا خیلی رو این آیه تاکید کرد ! خیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:28  توسط علی 

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی:

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

 

خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه

 

نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار

 

بیاراست گیتی چو باغ بهار


جلال الدین مولوی رومی:

چون محمد یافت آن ملک و نعیم

 

قرص مه را کرد او در دم دو نیم

چون ابوبکر آیت توفیق شد

 

با چنان شه صاحب و صدیق شد

چون عمر شیدای آن معشوق شد

 

حق و باطل را چو، فاروق شد


سعدی شیرازی:

چه نعمت پسندیده گویم ترا؟

 

علیک السلام ای نبی الورا

درود ملک بر روان تو باد

 

بر اصحاب و بر پیروان تو باد

نخستین ابوبکر پیر مرید

 

عمر پنجه بر پیچ دیو مرید


عبدالرحمن جامی:

امت احمد از میان امم

 

باشد از جمله افضل و اکرم

اولیایی کز امت اویند

 

پی رو شرع و سنت اویند

ره بران راه هدی باشند

 

بهتر از غیر انبیاء باشند


شیخ فرید الدین عطار نیشابوری:

خواجه اول که اول یار اوست

 

ثانی أثنين اذهما فی الغار اوست

صدر دین، صدیق اکبر، قطب حق

 

در همه چیز از همه برده سبق

خواجه شرع آفتاب جمع دین

 

ظل حق فاروق اعظم شمع دین


حکیم نظامی گنجوی:

صدیق به صدق پیشوا بود

 

فاروق ز فرق هم جدا بود

و آن پیر حیائی خدا ترس

 

با شیر خدای بود همدرس

به مهر علی گرچه محکم پیم

 

ز عشق عمر نیز خالی نیم


اقبال لاهوری:

ای تو را فطرت ضمیر پاک داد

 

از غم دین سینه ای صد چاک داد

تازه کن آئین صدیق و عمر

 

چون صبا بر لاله صحرا گذر

تا ز صدیقان این امت شوی

 

بهر دین سرمایه و قوت شوی


بیدل دهلوی:

ابوبکر شد سر خوش جام صدق

 

شراب وفا یافت در کام صدق

کدورت برون رفت ز آب و گلش

 

صفا یافت جام کمال از دلش

عمر یافت کام از می عدل و داد

 

بر آفاق چون استوا، خط نهاد


سنائی غزنوی:

جز به دستوری "قال الله" یا قال الرسول

 

ره مرو،فرمان مده،حاجت مگو،حجت میار

چار گوهر،چار پایه عرش و شرع مصطفی

 

صدق وعلم وشرح ومردی کاراین هرچار یار


خاقانی شروانی:

از دفتر عشق چار یارش

 

یک بود و ده و صد و هزارش

اصحابش بیش و کم نشاید

 

کاعداد مهین چهار باید

هر چار چهار رکن تمکین

 

بل چار حدود کعبه دین


عبید زاکانی:

خوش وقت آن که عاشق صدیق اکبرست

 

در راه دین موافق صدیق اکبرست

چون آفتاب روشن و چون صبح صادق است

 

هر کو محب صادق صدیق اکبرست

در معرضی که دم ز صفا و وفا زنند

 

آن کیست کو مطابق صدیق اکبرست


عبدالقادر مراغی:

بود صدیق تقی نزد محمد مقبول

 

کرده احکام خدا را از سر صدق قبول

یار ثانی پیر عمر خطابست

 

آمد منبر و محراب و سر اصحابست

سیمین یار و وفادار نبی عثمانست

 

مرغ باغ ملکوت و به جهان سلطانست


شاه نعمت الله ولی:

ای که هستی محب آل علی

 

مومن کاملی و بی بدلی

ره سنی گزین که مذهب ماست

 

ورنه گم گشته ای و در خللی

رافضی کیست دشمن بوبکر

 

خارجی کیست دشمنان علی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط علی 

اولش گفتم من این سه سال رو قراره یه جورایی در غربت سیر کنم الان که فکر می کنم دیدم شاید غربت نباشه بدتر از غربت باشه ! یه وقتی هست می ری یه جایی کسی رو نمی شناسی اون می شه غربت اما یه وقتی هست می ری یه جایی خیلی ها رو می شناسی و خیلی ها میشناسنت اما قربون نشناختن و اینه که بدتر از غربته ! از وقتی بهترین دوستام از دانشکده رفتن یه همچین حسی دارم نسبت به قضیه و تنها پناهی که می تونم برا خودم متصور شم نعمت عظیمیه به اسم تنهایی !

در آغاز اولین سال از این سه سال احساس دلسردی و ترس می کنم !خیلی برا خودم نگرانم..... 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط علی 

قرابت در غرابت

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است             ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری  دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی       بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود         دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند           بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه                 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین                بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت              این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری                   بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی                دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند             یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری      این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود              گنجی ست که اندر قدم راهروان است

masaa

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:3  توسط علی