چند وقت پیش کتاب یکی از آقایان روحانی را ورق می زدم که رسیدم به احکام نگاه !
شروع به خواندن کردم و هرچه جلوتر می رفتم بیشتر تعجب می کردم مثلا نوشته بود : اگر یک بار نگاه به نامحرم کردی عیبی ندارد اما بار دوم اگر به قصد تلذیذ نگاه کردی حرام است ! اگر قصد ازدواج داشتی و از همه بابت ها خیالت راحت بود فقط مساله اندام برایت مطرح بود مجاز هستی جناب نامحرم را سیر نگاه کنی تا ببینی اندامش مورد پسند است یا نه ! و ....
من چیزی نمی دانستم ! واقعا هم چیزی نمی دانستم ولی شاکی بودم و خیلی هم شاکی احساس می کردم این آقای روحانی خودش را و ما را ساکن یک اتوپیای خیالی در نظر گرفته است و بعد نشسته و برای ما و خودش احکام در آورده !
اما آقای روحانی حکم نگاه را شما برای من نگفتید ! نسخه شما برای شهرهایی مثل مکه و مدینه خوب است که زنانش حتی موقع عکس گرفتن با پوشیه عکس می گیرند و یک ذره از بدنشان هم معلوم نیست و احتمالا از روی اندازه قد و چاقی و لاغری خودشان را در عکس پیدا می کنند ! نه برای جاهایی مثل غرب که مرزها را شکسته اند و جلوی چشمانت چه اتفاق ها که نمی افتد ! نگفتی برای ما که اگر زمانی خواستیم برویم تکلیف چیست !؟ آنجا که سر تا پایشان به لجن کشیده شده است ! در کثافت زندگی می کنند و خودشان نمی فهمند ! نگفتی برای ما که قرار است برای جهاد برویم داستانمان چگونه باید باشد ؟ اگر چشمانمام را ببندیم و مثل یک نابینا راه برویم خوب است ؟ حکم شما یا حکم همان فقه پویای شما رعایت شده است ؟ مسلمان هستم ؟
نه جانم داستان من این نیست ! دلت می خواهد بدانی حکم نگاه را چه کسی به من آموخت ؟ بگویم باورت نمی شود ! یک پیرمرد ۷۰ ساله ! که نه فقه خوانده و نه لباسی دارد و نه هیچ و هیچ ! عمری را در کنار بهترین جوانهای مملکت سرکرد زیر شیشه میز کارش را ببینی عکس بهترین جوانهای این مملکت و تکه های بریده شده روزنامه هایی که افتخاراتشان را نوشته است گذاشته است ! نمی دانی از بودن با جوانان چه لذتی می برد : سربازان به صف ....!!!
آن روزها آقای روحانی من هم نمی شناختمش با بی شرمی تمام در دلم به او می خندیدم و اکنون از گناه آن روزهایم شرمسارم یادم می آید یک روز طرزکار یک دستگاهی را برای من و دوستانم داشت می گفت دستگاهی قدیمی بود و ساخت آمریکا! می گفت : اگر هر ۲۲ بهمن هم بروید و بگویید مرگ بر آمریکا این دستگاه خم به ابرو نمی آورد ! من احمق داشت بغض خنده ام می ترکید از جمع بیرون رفتم تا آبروریزی نشود ! اما همان پیرمرد کاری با من کرد که شما و بقیه همکارانتان تا آخر عمرم با فرمولهای پیچیده تان نمی توانستید برایم بکنید ! و داشتم به این فکر می کردم که آن پیرمرد عزیز چقدر از شما بهتر خدا را درک کرد که آنگونه حکم نگاه را برای من بیان کرد !
شگفتا از این بنده بزرگ خدا ! شگفتا !
آن روز در دانشگاه خیلی حال روحی ام بد بود که لطف خدا شامل حالم شد و یکی از دوستان آمد تقویمش را برایم باز کرد و گفت : علی این را ببین ! و من آقای روحانی خیلی دقیق شروع به خواندن یک شعری کردم که صفحه اول تقویم به یادگاری نوشته شده بود
اسم شعر بود : نگاه ! گرچه آن پیرمرد پایین یادگاری اش نوشته بود زمزمه ای از .....!! یعنی خودش آن نوشته را شعر نمی دانست زمزمه می دانست اما برای من از همه شعرها حتی از شعرهای اخوان ثالث پروین اعتصامی و ... زیبا تر بود و من آن را خیلی خوب حفظم :
به چه نگاه می کنی ؟ به آن گل؟
که به هنگام شکفتن چه زیباست!
به من نگاه کن من از او زیباترم
من خالق آن گلم زیبایی او از من است
به من نگاه کن من از او زیبا ترم
بله آقای روحانی ! حکم نگاه من همین شعر یا زمزمه آن پیرمرد مهربان بود نه آن عسر و حرجی که شما با فرمولهای خاص و پیچیده تان نثار مایی می کنید که در اتوپیای تخیلات اجتهاد شده شما زندگی نمی کنیم!
حکم نگاه را آقای روحانی خدای بزرگم در یک آیه از قرآن چنان شیوا برایم بیان کرد که من هیچ وقت به نسخه شما احساس نیاز نکنم که بار اول فلان است و بار دوم بهمان اگر طالبش بودی سیر نگاهش کن که ببینی فلان است یا نه !
مگر نشنیدی خدایمان چه می گوید : و قل للمومنین یغضوا ان ابصارهم و یحفظو فروجهم ان الله خبیر بما یصنعون
برای یک مومن همین بس است و بس ! که ان الله خبیر بما یصنعون حالا آقای روحانی باز بگو ......!