صبوری در تحمل درد نیست در شکستن درد است این را از استادم آموختم !

صبوری در تحمل درد نیست در شکستن درد است این را از استادم آموختم !


من هم پشتش زدم و کتفش را فشردم و گفتم : هنوز برای خسته شدن خیلی زود است ما تازه اول راهیم !
چه کارهای بزرگی هست در این دنیا که ما هنوز انجامش ندادیم بعد یک جمله از شاندل برایش گفتم : کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشمهای وی مرده باشد !
یک بار یکی از استادهای دانشکده به من گفت : هر جای دنیا که رفتی قرآن داشته باشی و نهج البلاغه برایت کافی است.
من هم برایش از خطبه ۱۷۶ نهج البلاغه خواندم :
العمل العمل ثم النهایه النهایه والاستقامه الاستقامه ثم الصبر الصبر و الورع الورع.
من برادر عجیب به آینده ایمان دارم !

بعد از ظهر اون چهارشنبه که بچه ها صبحش رفته بودن بیت رهبری یکی به من زنگ زد و گفت که یکی از بچه ها گرد و خاک کرده حسابی!
محمود وحیدنیا بود ! کسی که از دبیرستان با هم دوستیم یه زمانی با هم کلاس زبان می رفتیم از کلاس تا خونه رو چندبار پیاده رفتیم و هم صحبت بودیم ! هیچ وقت به ذهنم هم نمی رسید که بخواد یه همچین کاری بکنه.
بعد داشتم خودم رو با اون مقایسه می کردم :
من حتی حاضر نشدم همایش امسال بنیاد رو ثبت نام کنم اون ثبت نام کرد
من اگر هم ثبت نام می کردم امکان نداشت چهار شنبه صبح برم بیت رهبری اما اون رفت
من اگر هم می رفتم بیت مثل دو سال گذشته و دو تا همایش قبل چون جزو عزیز دردونه های بنیاد نخبگان نبودم ( مثل آقای ع.ا.ا یا مثل آقای ک.آ یا آقای م.ص یا خانم س.م یا ....) که اغتشاشات اخیر رو محکوم کرده باشم و تازه سر اون بیانیه جعلی ایرنا و فارس نیوز که اسمم رو توش به دروغ گذاشته بودن کلی شاکیانه با دکتر موسوی صحبت کرده بودم امکان نداشت برای صحبت کردن انتخابم کنن وحید رو هم انتخاب نکردن
من رو اگر انتخاب نمی کردن هیچوقت این کار رو نمی کردم که بعد از آخرین نفر خودم بلند شم و اجازه صحبت کردن بخوام ولی وحید این کار رو وسط اون همه بسیجی که اگر بخوای حتی برای دستشویی رفتن بری بیرون هزار جور بهت فشار میارن و باز خواستت می کنن اگر هم بخوای برای حرف زدن بلند شی دستت رو می کشن که بشینی خلاصه اینکه ....
خیلی با خودم کلنجار رفتم که من حتی اگر هم اجازه صحبت کردن می گرفتم اون حرفهایی رو که محمود با جسارت زد می زدم یا نه ؟ اما محمود با جسارت خاصی زد
خلاصه من خونه نشستم و درس خوندم ولی محمود رفت اونجا و حرفش رو زد !
فکرش رو که می کنم بغضم می گیره که من چی کار دارم می کنم ؟ تقیه ؟ استخوان در گلو ؟ چه می گویم ؟
بر آتش تو نشستیم دود شوق بر آمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی