حیف از آن همه خون !
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
الان ساعت ۱۲:۱۰ دقیقه نیمه شب است . بعد از دیدن آن برنامه مسخره که همه تنم در طولش داشت می لرزید از شدت ترس و دلهره تنها پناهی که برای خودم دیدم تا بغضم را التیامی بخشم همین جا بود و بس گرچه من پناهی ندارم جز پناه بی پناهانم.
بچه که بودم امام را اصلا دوست نداشتم اما هرچه بزرگتر شدم هرچه به کتابهای کتابخانه پدر بیشتر ناخنک می زدم و می فهمیدم که چه کرده بودند با این مملکت و او در مقابل چه کسانی قدعلم کرده بود اورا بیشتر شناختم و علی رغم همه انتقادها و سوال ها او را خیلی دوست دارم و نه دوست داشتنی از جنس این دوست داشتنها که روزهای نزدیک وفاتش پیاده به سمت مزارش می روند که گرچه یاد گرفته ام اینها را محترم بدانم اما اعتقاد دارم که دردی دوا نمی کنند به قول مرحوم شریعتی مسئولیتی نمی زاید . دوست داشتن من را مخصوص خودم بدان نه تکرار و تقلید که بیزارم ! هیچ وقت فکرش را نمی کردم که بعد از رفتن او روزی بیاید در دوره جوانی ام ( هنوز ۲۰ سال از رفتنش نگذشته) که انقدر جای خالی او را احساس کنم !
کاش خودش بود و می دید که که با ما چه کردند و چه می کنند و چه خواهند کرد ! کاش بود و می دید سگ و گربه های این مملکت چطور به سر و صورت هم چنگ می زنند چطور پته کثافتکاریهای یکدیگر را روی آب می ریزند چطور قدرت طلبی می کنند چطور مظلوم نمایی می کنند چطور دروغ می گویند !
فرقی ندارد همه شان سر تا پا یک چیزند : لجن ! لجن ! لجن !
این مردم که از اولش کسی را نداشتند من قبلا هم گفته بودم آنها که خواسته اند برای این مردم باشند یا در محراب نمازشان کشته شدند یا در زیر آفتاب سرشان بریده شد یا سم خورانده شدند یا از سرمای کوهستان و تنهایی مردند یا از خیانت بی یار ماندند و شکست خوردند یا در حمام ها رگشان زده شد یا علیهشان کودتا شد یا .... چه می دانم !!ا
من فقط دلم به حال خونهایی می سوزد که ریخته شد و آنچیزهایی را که باید آبیاری می کرد آبیاری کرد اما این آفتها نمی گذارند که به ثمر بنشیند ! چه مادرها که داغدار نشدند و شب و روز به یاد عزیزانشان اشک نریختند چه پسرها و دخترها که یتیم نشدند و شبها با یاد پدران و مادران عزیزشان سر بر بالین نگذاشتند و گریه نکردند . چه پدر ها که شکنجه شدن عزیزانشان را جلوی چشمان خونبارشان مشاهده نکردند . ما چه می فهمیم آخر ؟
گرچه شهدا عند ربهم یرزقون اند دردی ندارند ! درد را ما داریم که تنها در میان این گرگها گیر کرده ایم
اماما دلت می خواهد از ۲۰ سال بعد از رفتنت برایت بگویم ؟
یادت می آید آن جمله که گفتی ؟ من آن را در جماران دیدم هر وقت دلم می گیرد در ذهن برای خودم تکرار می کنم (خوب خوب حفظش کرده ام):
من دست و بازوی همه کسانی را که کوله بار مبارزه را بردوش گرفته اند و عزم جهاد در راه اعتلای عزت اسلام و مسلمین دارند را می بوسم .
اما به من حق بده که بگویم دیگر پای مبارزه ندارم ! من با غرور می گویم که نفسم را به لطف خدا در برابر زشتیها با محکمی هر چه تمام استادانه حفظ می کنم (گرچه اندک را بسیار نمیشمارم که به قول مولا علی(ع) نشانه حماقت است) اما باور کن پای مبارزه با این عفریت ها را ندارم
دلم می خواهد این دوسال لعنتی باقیمانده هم بیاید و برود و من از اینجا بروم که طاقتم تمام شده است
