خب مادر عزیز تا چند روز دیگر و درست در وسط امتحانها دارن تشریف می برن مالزی ! گرچه حضورشون تو خونه کلی خستگی رو از تن آدم بیرون می بره اما باید سوخت و ساخت !
بهشون کلی نق زدم که حالا چه وقت رفتن بود !؟ فرمودن : شما که انقدر میگی می خوام برم می خوام برم وقتی رفتید ، تنها تو مملکت غریب می خواین چی کار کنید !؟
و من هم کاملا بی اختیار بدون این که منظور خاصی داشته باشم گفتم : شما دعا کن من تنها نرم !!!!!!
بعد این حرف یاد مقدمه کتابی افتادم که پدرجان چند وقت پیش به من دادند اسم کتاب بود الجزایر و مردان مجاهد و در مقدمه اش نوشته شده بود :
گرچه نام کتاب الجزایر و مردان مجاهد است ولی کیست که نداند نام زنان و دختران شیردلی چون جمیله قهرمان این قیام پرشکوه زینت بخش تاریخ حیات این ملت آزاده و شجاع است
--------------------------------------------------
واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینه الحیاه الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا
(قرآن مجید / سوره کهف / آیه 28)
و همیشه خویش را با کمال شکیبایی به محبت آنان که صبح و شام خدا را می خوانند و رضای او را می طلبند وادار کن و یک لحظه از فقیران چشم مپوشان که به زینتهای دنیا مایل شوی و هرگز با آنان که ما دلهای آنها را از یاد خود غافل کرده ایم و تابع هوای نفس خود شدند و به تبهکاری پرداختند متابعت نکن
